محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

504

خلد برين ( فارسى )

آن به سر دويده ممنون عواطف بىكران ايشان مىگرديدند . اما چه سود كه اين جاه و جلال چون پرتو صبح كاذب نمودى بود بىبود و خون ناحق ريختهء شاهزادهء شهيد نگذاشت كه بيش از چند روز سرا - پردهء عظمت و اجلال توانند افراشت ، و لنعم ما قيل ، بيت : ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را به سر برد بالجمله از روز سه‌شنبه كه رايت اقتدار مهد عليا افراخته گرديد اين وقايع عبرت افزا به ظهور انجاميد تا روز جمعهء بعد از آن در دار السلطنهء قزوين قيامت خفته بيدار و هول يوم النشور پديدار بود و اشتعال نايرهء فتنه و فساد ، خرمن حيات پير و جوان و دانا و نادان و صغير و كبير و برنا و پير را به يك نسبت به باد فنا مىداد ، اجامره و اوباش دست جرأت به قتل و غارت گشاده پاى جرأت از كوچه و بازار به محلات و خانه‌ها نهادند و با هر كس عداوتى داشتند بىانديشهء بازخواست به جهان ديگرش فرستادند . و اين حركت شنيع را « چغل‌كشى » نام نهاده به جرأت تمام دست و تيغ به خون بىگناهان آلوده داد بىشرمى مىدادند و در آن چند روز كسى را ياراى آن نبود كه قدم جرأت از خانه بيرون گذاشته سرى به كوچه و بازار كشد ، و آنان كه فى الجمله مكنت و توانى داشتند از اهل سلاح ، كشيكچيان [ 108 ] و پاسبانان بر خانه‌هاى خود مىگماشتند و بنا بر آن كه پاى مؤاخذه و بازخواست در ميان نبود و دست به دامن صاحب دولتى ذو شوكت نمىرسيد از بيم چغل‌كشى ، آمد و رفت از ميان خلق به كنارى رفت و بازارها را برچيده دكاكين را تخته كردند و ابواب مساجد و حمامات مانند در خانه‌ها مسدود شد . و اين شعلهء سركش عالم سوز بود تا روز امنيت و آرام از تيره شب ظلم و ظلام چهره نمود و به فرمان مهد عليا و صوابديد خلفا در روز جمعه بيست و چهارم شهر صفر ، بلند آوازان و جارچيان به مرافقت ميرزا على سلطان قاجار قدم در كوچه و بازار نهاده ندا در دادند كه كوچه‌بندها را در محلات باز كنند و دكاكين و بازارها را گشوده به سودا و